تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت -

زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

             

 

 

به زودي درش را تخته ميكنم و ميروم پي همان جسد خودم

بايد به جايي برسانمش .

دارم ميرم . ساكت . مثل وقتي كه امدم . مثل وقتي كه بودم .

حوصله ي صبوري ندارم . حوصله ي خنده . دلم تنگ ميشود

براي هرچه اينجا كاشتم و برداشت نشد .

براي همه ي كسايي كه اين مدت با من بودن ارزوي شادي

ميكنم . دست و دلم ميلرزه حالا كه ميخوام اين دكمه ي خذف

لعنتي رو فشار بدم . دارم ميرم . یا میمیرم ؟ 

چه فرق میکنه برای من ؟ برای تو ؟ 

خدانگهدار

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط ساناز پناهی  |