
به زودي درش را تخته ميكنم و ميروم پي همان جسد خودم
بايد به جايي برسانمش .
دارم ميرم . ساكت . مثل وقتي كه امدم . مثل وقتي كه بودم .
حوصله ي صبوري ندارم . حوصله ي خنده . دلم تنگ ميشود
براي هرچه اينجا كاشتم و برداشت نشد .
براي همه ي كسايي كه اين مدت با من بودن ارزوي شادي
ميكنم . دست و دلم ميلرزه حالا كه ميخوام اين دكمه ي خذف
لعنتي رو فشار بدم . دارم ميرم . یا میمیرم ؟
چه فرق میکنه برای من ؟ برای تو ؟
خدانگهدار
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط ساناز پناهی
|