زنی که اخر حوصله اش سر رفت
كشيدن خانه هاي كج ادمهاي معوج گلهاي سبز با برگهاي سرخ جويدن ته مداد قرمز و دوختن لباس براي مرغم اخرين پيشي عمرم نازي كه جبار پسر همسايه سوزاندش يادم رفت به دادگاه عدل الهي شكايت ببرم و يعقوب گوسفند خاله كه با تمام شپش هايش بوسش ميكردم و لذتي داشت كه حتي بوسه هاي مادر هم نداشت . بعدازظهرهاي داغ تابستان و خوابي كه اجبار مادر بود اما كدام خواب ؟ سراسربيداري بود و خيال و خاطره وعروس شدن به مردهايي از ديار كتاب هاي بابا و بچه داشتن نازي را ميگويم بچه اي كه هم قد خودم بود براي خواب ولالايي : لالا لالا كه شب تاره نخوابيدن خطر داره لولو پشت در خونه تو رو ميخواد بترسونه و هجوم من به اغوش مادر از ترس لولو و هجوم نازي به اغوش من از ترس مامان . . . . . . . . . . . . . . عاشق شده بودم به پسركي از اهل و ديار ب 612 و چه عشق استواري كه قسم خورده بودم بعد از مرگش هرگز ازدواج نكنم همان سالهاي پنج شش سالگيم كه اسمان معناي ديگري داشت و پسرك معشوقه ام ان دورها برايم دست تكان ميداد بچه بودم . . . . . و مادر خواب بود و چه میدانست . . . . . . . . . . . . . 
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


