تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

من سر جنگ با هیچکس نداشته ام

عاشقی هم به حد سر انگشت کرده ام

پشیمانم

من سر جنگ نداشتم با زندگی

سرم سرش درد میکرد برای جنگ

دلم هم

حوصله داشتم پیشترک

بودم

پیشترک که میگویم

سال و ماه نیست

به قد تمام پنجره های بسته ی روبرو

که سفر نفرین میکنند

به قد طول فسون ماه و مهر جادوگر

حوصله داشتم پیشترک

بودم

 

 

نه حوصله ماند و

نه من

 


 

قدمهایت را اهسته تر بردار

زیرا هرکدامشان

میانمان

قدمی فاصله میاندازد

 

قدمهایم تند تر میشود

زیرا با هر قدم

قدمی بیشتر پیشت میمانم

کاش قدمهایمان

موازی بود  جای  تقاطع

لا اقل میدانستم تا ابد

هم قدم خواهیم ماند . . .

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست